کشتی نجات
تنها بازماندهی یك كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد
.او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد
.اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند كسی نمی آمد
.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد
.اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود
.متاَسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود
.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فریاد زد
:"
خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟"و بعد مثل همیشه به گوشه ای رفت، روی زمین دراز کشید و درحالی که به خود می گفت فردا خانه ای محکمتر می سازم، با تنفر فراوان به خواب رفت
ولی از انجا که او بی رحمی دنیا را دیده بود، پس از شنیدن صدای کشتی، کارد خود را محکم در دست گرفت و به خود گفت بایست رو پاها مرد، او خود را اماده کرد که با یک حادثه بد دیگری روبرو شود اما
كشتی آمده بود تا نجاتش دهد، کشتی با دیدن دود به دنبال او امده بود.
پس از رفتن به درون کشتی، شب هنگام به عرشه کشتی رفت و درحالی که به عظمت اقیانوس نگاه می کرد، به خود گفت اگر به سلامت از کشتی پیاده شوم تمام اتفاقات بد گذشته را فراموش خواهم کرد ولی از تجربه های کسب شده برای زندگی اینده خود استفاده خواهم کرد.
