تبليغاتX
viva la vida

viva la vida

هر چیزی دلیلی داره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

قیامت

 

خواب قیامت

یه شب كه من حسابی خسته بودم
همین‌جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر كبری شده
محكمه الهی برپا شده
خدا نشسته، مردم از مردو زن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب میكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب میكنه


میگه :
چرا اینهمه رج میكنید؟

راهتون رو بیخودی كج میكنید؟
آیه فرستادم كه آدم بشید
با دلخوشی كنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد كنید
با فكرتون دنیا رو آباد كنید
عقل دادم برید تدبركنید
نه اینكه جای عقلو كاه پر كنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریك الله گفتم
من كه هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نكرده باختید
نشستیدو خدای جعلی ساختید
هر كدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آیه‌های ما جدا شد
یه زمین و این همه شلوغی؟

این همه دین و مذهبه دروغی؟
حقیقتا شماها خیی پستید
خر نباشدید گاوو نمی‌پرستید
از توی جمع یكی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
ازاون قیافه‌های حق به جانب
هم از خودی شاكی، هم از اجانب
گفت چرا هیچكی روسری سرش نیست؟
پس چرا هیچكی پیش همسرش نیست؟
چرا زن‌ها اینجوری بد لباسن؟
مردای غیرتی كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن

اینجا كه فرقی ندارن مرد و زن
یارو كنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می‌چرخن ، نمیدونم چشه؟
آهان ، میخواد یواشكی جیم بشه
دید یكمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شكمی شبیهه بشكه نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ایست دادن
یارو وانستاد ، تا جلوش واستادن
فوری درآورد واسشون چك كشید
گفت ببرید وصول كنید خوش بشید
دلم برای حوریا لك زده
دیر برسم یكی دیگه تك زده
!
اگه نرم حوری دلگیر میشه

تور خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خیلی كلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه كردن
توی جهنم اونو بیمه كردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می‌زد
داشت روی اعصابا تلنگر می‌زد
خدا بهش گفت: دیگه بس كن حاجی
یه خورده هم حبس نفس كن حاجی
اینهمه آدم رو معطل نكن
بگیر بشین اینقده كل‌كل نكن
یه عالمه نامه دارینخونده
تازه ، هنوز كرات دیگه مونده
نامه تو پر از كارای زشته
كی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدمای باحاله
ولت كنم بری بهشت؟
محاله

یادته كه چقدر ریا میكردی
بنده‌های مارو سیاه میكردی
تا یه نفر دورو برت میدیدی
چقدر والضالین و میكشیدی
اینهمه كه روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست كسی روسوندی؟
خیال میكردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام دنیا كشكی كشكی است؟
هر كای كردی بچه‌ها نوشتن
می‌خوای خودت برو ببین تو زونكن
خلاصه
وقته یارو فهمید اینه
بازم درست نمیتونست بشینه
كاسه صبرش یه دفه سر می‌رفت
تا فرصتی گیر میاورد در می‌رفت
قیامته اینجا ، عجب جائیه
جان شما خیلی تماشائیه
از یه طرف كلی كشیش آوردن
كشون كشون همه رو پیش آوردن
گفم اینا رو كه قطار كردن
بیچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : میگم بهت من الان
مفسد فی‌الارض كه میگن همین هان
گفت: اینا بهشت‌ فروشی كردن
بی‌ پدرا خدارو جوشی كردن

به نام دین حسابی خوردن اینها
كفر خدارو درآوردن اینها
بدجوری ژاندارك و اینا چزوندن
زنده توی آتیش انو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه كردن
خون گالیله رو توی شیشه كردن
اگه بهش بگی كلات‌و صاف كن
بهت میگه بشین‌و اعتراف كن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اینا چه كاره بودن؟
خیام اومدیه بطری هم تو دستش
رفت‌و یه گوشه‌ای گرفت نشستش
حاجی بلندشد با صدار محكم
گفت : این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون این هلاكی؟
این كه نه مدعی داره نه شاكی
نه گردو خاك كرد و نه هیاهو
نه عربده كشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواش‌و داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدن ایست خبرادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدن دارن تخت روون میارن
فرشته‌ها رو دوششون میارن
مونده بودن كه این كیه خدایا
تو حشر این كارا چیه خدایا
فكر می‌كنید داخل اون تخت كی بود؟
الان میگم ، یه لحظه
اسمش چی بود؟
همون كه كارش عالی بود

اون كه تو دنیا مثل توپ صدا كرد
همون كه این لامپا رو اختراع كرد
همون كه كارش خیلی عالی بوده؛ اون دیگه
بگید بابا ؛

توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیاء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسیله‌ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت میفتی
میگم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساكت نتونست بشینه
گفت كه مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون كه مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پای منبر

نه شمر می‌دونست چیه نه خنجر
یه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو كه به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل كشید
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
یه كم به این حاجی نگانگا كرد
از اون نگاههای عاقل اندر
سفیهش‌و باید بیارم اینور
با اینكه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خرای هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حیفه آدم خودشو پیر كنه
و سوزنش فقط یه جا گیر كنه
میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا ً از كجا میگید این حرف‌و
در بیارید كله زیر برف‌و

اون من‌و بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنید
نگفته‌ان به خلق خدمت كنید؟
من یه چراغ كه بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمی‌دونید چقدر كمك به من كرد
تو دنیا هیچكی بی‌چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا ؛ یه كم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ایجا كه رسیده باخته
یكی می‌اد یه هاله‌ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم

گفت:
وقتی نمی‌فهمی بپرسی بد نیست
اون كه نشسته یك مقام والاست
مترجمه ، رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست ، نمایندشه
صداش با ان گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید
اون ور ِ میزی رو خدا می‌بینید
همینجوری می‌خواست بلند شه ، نم‌نم

دست گذاشت رو شونم
گفت كه پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم


داد كشیدم ؛ یكدفعه بیدار شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

کشتی نجات

تنها بازمانده‌ی یك كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد.

او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.

اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند كسی نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد.

اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود.

متاَسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فریاد زد:

"خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟"

و بعد مثل همیشه به گوشه ای رفت، روی زمین دراز کشید و درحالی که به خود می گفت فردا خانه ای محکمتر می سازم، با تنفر فراوان به خواب رفت


صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.

ولی از انجا که او بی رحمی دنیا را دیده بود، پس از شنیدن صدای کشتی، کارد خود را محکم در دست گرفت و به خود گفت بایست رو پاها مرد، او خود را اماده کرد که با یک حادثه بد دیگری روبرو شود اما

كشتی آمده بود تا نجاتش دهد، کشتی با دیدن دود به دنبال او امده بود.

پس از رفتن به درون کشتی، شب هنگام به عرشه کشتی رفت و درحالی که به عظمت اقیانوس نگاه می کرد، به خود گفت اگر به سلامت از کشتی پیاده شوم تمام اتفاقات بد گذشته را فراموش خواهم کرد ولی از تجربه های کسب شده برای زندگی اینده خود استفاده خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

خدایم لابه لای طوفان بود . . .

 dviodvio

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.
غرورت، غرقت كرد. دیدی كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندی كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن كه بر كشتی سوار است. من خدایم را لابه‌لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به كار می آید. در آن هول و هراسی كه تو گرفتار شدی، هر كفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریز دارند كه به بادی ممكن است از دستشان برود. من اما آن غریقم كه به چنان خدای مهیبی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم. خدای من چنان خطیر است كه هیچ توفانی آن را از كفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سركشی كردی و گناهكاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن كه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا كه مجال سركشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شاید. شاید پرهیزكاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا كوتاه است و آدمی كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت:‌ به این درخت نگاه كن. به شاخه‌هایش. پیش از آنكه دست های درخت به نور برسند. پاهایش تاریكی را تجربه كرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه آسانی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر است.

پسر نوح این را گفت و رفت: دختر هابیل تا دور دست ها تماشایش كرد و سالهاست كه با خود می گوید: آیا همسری اش را سزاوار بودم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

خدایا چرا من . . .

dviodvio

آرتور اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا، چرا خدا تو را براي چنين بيماري کشنده ای انتخاب كرده است؟ او در جواب گفت:

در دنیا میلیونها کودک تنیس را شروع می کنند و چند میلیون نفر تنیس را یاد می گیرند و حرفه ای می شوند، از این عده چند صد هزار نفر وارد مسابقات می شوند و فقط عده ای وارد جام ویمبلدون می شد.

ولی فقط یک نفر است که جام ویمبلدون را بر روی دستانش می گیرد. و ان هنگام که جام را بر روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من. و اکنون که دچار این بیماری شده ام و در بستر مرگ افتاده ام هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من.

 اگه یه روز دیدید که نمی تونید به خواسته خودتون برسید، اگه با صبر کردن مشکلتون حل می شه صبر کنید ولی اگه صبر کردن فایده ای نداشت منتظر بمونید و ببینید که بخاطر کار و تلاشی که کردید روزگار چه سرنوشتی رو براتون رقم می زنه و بدونید که این امروز ادماست که فرداشون رو می سازه

در اخر هم باید بگم که دنیا با کسی شوخی نداره، پس بهتره منتظر هر اتفاقی بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

ادمک سی دی فروش

 

dviodvio

یه روز یه دختری که توی یه سی دی فروشی کار می کرده یه پسری رو می بینه و از پسره خوشش می یاد، ولی این علاقه رو به پسره نشون نمی ده و پسره هم فکر می کنه که دختره همینطوری نگاهش کرده و بهش علاقه ای نداره. بعد یه بحران توی زندگی پسره بوجود می یاد ولی هنوز هم از دختره خبری نبود تا اینکه پسره خسته می شه و همه چیز رو رها می کنه و بعد از اینکه همه چیز از دست رفت تازه دختره پیداش می شه.

پسره با دیدن دختره می فهمه که چه اشتباهی کرده که همه پل های پشت سرش رو خراب کرده، ولی کاری از دستش بر نمی یومد و برای اینکه دختره رو درگیر مسائل خودش نکنه دختره رو نادیده می گیره و سعی می کنه خودش تنهایی یه کاری بکنه که از این بحران بیرون بیاد.

البته چند بار هم به بهانه خریدن سی دی می ره توی مغازه دختره و با دختره حرف می زنه، دختره هم بدون اینکه چیزی به زبون بیاره نامه های عاشقانش رو می ذاره توی جعبه سی دی ها و می ده دست پسره. پسره که خیلی بازیگوشه دم در مغازه جعبه سی دی ها رو باز می کنه و نامه ها رو می بینه، و نامه رو می خونه، دختره فقط از عشق، علاقه و محبت توی نامش نوشته و دیگه اشاره ای به شرایط بد پسره نمی کنه.

پسره هم که خیلی کم حوصلست نامه دختره رو پاره می کنه و می ندازه دور، ولی به خودش می گه شاید دختره بخواد یه خورده از مسائل واقعی زندگی بنویسه، بازم می ره توی مغازه، دختره باز نامه های عاشقانه رو می ذاره توی جعبه سی دیا، پسره هم که می بینه همه نامه های دختره فقط از علاقه بین دو نفر توشون نوشته شده همشون رو پاره می کنه و می ندازه دور.

بدی مسئله اینجاست که بعد از یه مدت دختره به پسره می گه تو منو با یکی دیگه اشتباه گرفتی، بهتره وقتت رو هدر ندی.

پسره به خودش می گه من که وضعم اینه، دختره هم توی این چند ماه به هیچ کدوم از پیام هام جواب نداده و بهم می گه منو اشتباه گرفتی، پس بهتره دختره رو فراموش کنم و یه کاری برای خودم انجام بدم.

اگه پسره بتونه مشکل خودش رو حل کنه، دختره نباید انتظاری از پسره داشته باشه چون به پسره گفته که اگه با من باشی وقتت هدر می ره.

 پسره همیشه به خودش می گه یه مرد هیچ وقت زمین نمی خوره

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio 

این تصمیم های ادماست که زندگیه اونا رو می سازه . . .

 

 

می تونستید غیر مستقیم حرفاتون رو بزنید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط ! Dvio